تبليغاتX
مامان و بابا


























مامان و بابا

بالا رفتیم دوغ بود قصه بی دروغ بود، پائین اومدیم ماست بود قصه ما راست بود

تا الان هرچی نوشتم به ضرر خودم بوده یه جورایی گامبو همرو زده تو سرم یه جور سو استفاده کرده از حرفای من از نظرا اااا منم دیگه نمینویسم البته میام همه ی دوستامو می خونم مرسی که تا امروز همراهم بودین همیشگی باشین - خانم مادر
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت توسط مامان و بابا|

سربازی شد 21 ماه ...

به همین راحتی بازم رسیدن به هم دور شد ...

نمیدونم چرا خدا با ما این کارارو میکنه؟؟ هر وقت میام به خودم امید بدم که داره نزدیک میشه اون لحظه هایی که دوست داریم یه اتفاق باز مارو از هم دور میکنه ...

این روزا در حد یه سلام صبح بخیر و شب بخیر با هم حرف میزنیم ...

نه من این سکوتو دوست دارم بشکنم نه گامبو ...

روزا داره میگذره تو همین سکوت ما دونفر دیگه حرفی نداریم به هم بزنیم ...

حداقل این سکوت خوبیش اینه  که میدونیم هستیم برای هم هر وقت که بخوایم و بهترش اینه که دعوا نمیکنیم ... اینم یه جورشه دیگه ...


همیشگی باشین خانوم مادر

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت توسط مامان و بابا|

آقای گامبو افتخار دادن بر گشتن دیروز صبح رسیدن و عصری اومدن خونمون البته من که دعوتش نکردم زنگ زده بود به مامان گفته بود می خواد بیاد دیدنمون ... پاچه خاری نکن لطفاً

منم با بدجنسی تمام به مامانم گفتم گامبو اومد تحویلش نگیره ... حقش بود

نمیدونم چرا اینقدر بد جنس شدم 

کلاً حوصله ندارم فقط می خوام تنها باشم

اه اه اه الانم که دوسته مامانم اومده منم حوصله نداشتم اومدم تو اتقم 30 دقیقه دیگه فیلم مورد علاقم شروع میشه عشق ممنوعه اه اه اه اگه نره چی ؟؟

دیگه هرچی فک میکنم چی بگم مغزم یاری نمیکنه

اهان گامبو مثل همیشه برامون از شهرشون شیرینی آورد اما من یه زره خوردم از دستم گرفت گفت چاق میشم باید کم بخورم

اصلاً دوست دارم چاق بشم .. دوست دارم با صدای بلند بخندو ، دوست دارم بد جنس باشم ، بی احساس باشم ، دیوار باشم


همیشگی باشین - خانوم مادر


نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت توسط مامان و بابا|

خستم، دلم شکسته

روز اولی که گامبو داشت میرفت مسافرت گفت من 14 فروردین بر میگردم ،گفت من دلم نمی خواد که برم این شوهر عمه ام هی اسرار میکنه میگه 13بدر برنامه داریم بیا با ما بریم ...

رفت، وقتی باهام حرف زد گفت اعصابش خورده گفت هیچ جا نمیره گفت اصلاً بهش خوش نمیگذره

منم گفتم برو برای 14 بلیط بگیر بر گرد زودتر

گفت بلیط نمیخواد که اینجا کلی اتوبوس خالی هست میام

گفتم عیده شلوغه پیدا نمیشه

اما بازم حرفه خودش بود

امروز 16 فروردین و هنوز بر نگشته اتوبوسا پر شدن بلیط قطار نیست

خیلی اعصابم ازش خورده

برای اول اردیبهشت اعزام میشه برای سربازیش اصلاً فک نمیکنه که چقدر وقتمون کمه برای اینکه همو ببینیم

کاش اینجا بود تا میخورد میزدمش ،کاش میتونستم خفش کنم ،کاش دوسش نداشتم ،اه اه اه

خستم از این زندگی ،از دوست داشتن

نمی خوام کسی دوسم داشته باشه، نمی خوام کسی نگرانم باشه ، نمی خوام کسی ازم تعریف کنه ، هیچی نمی خوام جز تنهایی


بعداً نوشت : آقای گامبو تو میدونستی عید شلوغه اما باز نرفتی دنبال بلیط ... بعد گفتی بلیط گرفتم اما برای 5شنبه ... بعد گفتی آخه عمه با پسر عمه هام اصرار کردن که بمونم منم موندم ... هر ساعت یه حرفی میزنی ... من موندم خوبه بهت خوش نمیگذره اگه خوش میگذشت که دیگه بر نمیگشتی ... الانم دیگه مهم نیست بمون همونجا خوش باش


همیشگی باشین - خانوم مادر

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت توسط مامان و بابا|

خانوم مادر دوچار مشکل کار های خاک بر سری شده  (به قول یه دوست در این دنیای مجازی)

نظرهای این پست تایید نمیشه ... ببخشید

هرکی رمز خواست بگه لطفاً 


همیشگی باشین لطفاً - خانوم مادر


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت توسط مامان و بابا|

کنج دیوار اتاقم خسته نشستم

به گذشته فکر میکنم

به ورود تو در زندگیم

به مسیری که هر روز پیاده می رفتیم

به خوردن ساندویچ در محوطه حیاط دانشگاه

به سوال های بی معنی تو

آیا برای بیشتر موندن من بود؟

به نگاه عابران پیاده

به چراغ چرخشی که از دور میومد سمتمون

قرمز بود یا سبز؟

و من بدون تو

چند بار آن مسیر همیشگی رو

پیاده آمدم

چقدر طولانی بود

اما هرگز در کنار تو

مسافت را نفهمیدم

زمان را نفهمیدم

و حتی نفهمیدم کی تمام بدنم

وجود تو را طلبید

مهربون من

هر چند که فاصلمون زیاده

اما همیشه همه جا به یادتم

در این مسیر طولانی

تنها تو را دارم

با من بمان


این نوشترو امروز تو دست نوشته هام پیدا کردم  برای گامبو نوشته بودم اما تاریخ نداشت



یه سلام به بزرگی مهربونیه تک تک دوستام تو این دنیای مجازی

25 اسفند ماه بود که سر کار بودم آقای گامبو زنگ زد بهم میخواست حرف بزنه اما من سر کار بودم و نشد که حرف بزنیم برای همین شروع کرد به اس دادن و منم تک تکشونو خوندم و وقتی حرفاش تموم شد حرفایه خودمو زدم و اینجوری شد که خیلی زیر پوستی با هم آشتی کردیم ... عصر همون روز اومد خونمون و مامان با اینکه دید من و گامبو با هم حرف میزنیم بازم قبول نکرد که ما قهر نبودیم ... خوب مادر دیگه میفهمه و منم بچه همون مادر زیر بار نرفتم و گفتم گامبو خسته بود اون روز قهر نبودیم...

بر عکس همیشه که بعد قهر کلی من سر سنگینم این بار داشتم براش بال بال میزدم ...

گامبو همیشه میگه نمیزاره بعد 3 سال دوستی این رابطه به این راحتی خراب بشه ...

بعدشم که من رفتم مسافرت و 5 فروردین بر گشتم

امروزم گامبو رفت مسافرت و 15 فروردین بر میگرده

دلم براش یه زره شده، کاش نمیرفت آخه از بعد آشتیمون من رفتم مسافرت خوب ندیدمش با هاش حرف نزدم اومدم مهمون داشتیم بازم درست حرف نزدیم امروز که می خواستم راحت با هاش حرف بزنم بگم بیاد خونمون گذاشت رفت مسافرت وقتیم بیاد که باید 15 روز بعدش بره سربازی اه اه اه چقدر همه چیز بهم ریختس دلم بقل گامبومو می خواد ...

برامون دعا کنید

عید همتونم مبارک انشاالله که سالی پر از پول و عشق و سلامتی باشه براتون


همیشگی باشین خانم مادر


نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت توسط مامان و بابا|

این روزها میگذره اما گاهی بجایه خاطره پشیمونی میمونه

چهار شنبه سوری ، روزی که من هیچ سالی بیرون نرفتم یا اگه رفتم  با آتیش کاری نداشتم ، اما امسال چی؟

چقدر دلم گرفته از بی کسیه خودم از این که داداشم باهام حرف نمیزنه تا باهاش برم بیرون تا احساسش کنم تا این روزایه عمرمو باهاش بگذرونم .

تنها بهانم برای زندگی وجود گامبویه که اونم نیست بخاطر لج بازیه من و شاید خودش

این روزا داره میگذره حتی بی گامبو ، چند بار غرورمو زیر پا گذاشتم بهش اس دادم اما گامبو جوری رفتار کرد که از خودم بدم اومده احساس میکنم یه آدم آویزونم ، اما دیگه از دیشب جدی تصمیم گرفتم این کارو تکرار نکنم بی گامبو میشه زندگی کرد حتی بهتر از قبل

امروز با دوستمو مامان بابام رفتیم یه دور بزنیم با ماشین از اونجا که گامبو هر سال یه جا میره برای چهارشنبه سوری منه احمق خر بیشعور گفتم از اونجا بابا بره و دیدن گامبو برای من بین اون جمع کار آسونی بود خیلی شاد بود داشت میخندید و من مطمئنم که منو دیده اینقدر شناخت ماشینمون آسونه که حتماً دیده اما حتی اینقدر شعور نداره که بیاد جلو به مامان بابایه من سلام بده

خوشحالم که دارم میشناسمت

خوشحالم که با آدمی مثل تو پیوندی نبستم

خوشحالم که خدا خوده واقعیتو داره بهم نشون میده

برو عزیزکم

برو دنبال زندگیت

زندگیه منو تو از هم جداست



خدایا یه توان بهم بده تا با مامان و بابام حرف بزنم بگم که دیگه بین منو گامبو چیزی نیست 


همیشگی باشین - خانم مادر

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت توسط مامان و بابا|

اینجا همه چیز در همه

کلی نوشتم که برقا رفت نوشته ههای منم رفت

برای همین خلاصه میگم

با گامبو از چهار شنبه بحثمون شد و تا الان حرف نزدیم البته من گفتم یه مدت نه زنگ بزن نه اس بده تا یه کم آروم بشیم

تا امروز که ماهواره مشکل پیدا کرد مامان زنگ زد تا گامبو بیاد درستش کنه

با اومدن گامبو مامان فهمید که ما بحثمون شده همش به من چپ چپ نگاه میکرد وقتیم گامبو رفت هی گفت چی شده که منم حرفی نزدم گفتم گامبو از صبح سر کار بوده خسته بود اما مامان باور نکرد گفت قبلاً از سر کار اومده خسته اینجا اما این شکلی نبوده

خلاصه که گامبو به من نگاهم نکرد اما من خیلی عادی برخورد کردم یعنی قرارمون همین بوده تویه جمع یه جوری برخورد کنیم تا خانواده ها یا حتی هر کسه دیگه نفهمه مشکل داریم که گامبو خلاف این عمل کرد.

اما خیلی بهم ریخته بود صورتش  لاغر شده بود ناهار نخورده بود ریششم در اومده بود

منم براش الویه آوردم یه کم خورد یه لقمه براش گرفتم با خودش برد اما فک کنم تا پاشو گذاشته بیرون انداخته دور لب نزده

این حرف نزدن ادامه داره

بعضی وقتها یه دوری لازمه

دوست دارم گامبو تا آخر عمرم

همیشهگی باشین - خانوم مادر

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت توسط مامان و بابا|

امروز داشتم با دوستم از ختم سحر بر  می گشتم

منتظر یه تاکسی بودیم که سوار بشیم منم داشتم نگاه می کردم ببینم تاکسی میاد یا نه

 اصلاً حواسم به ماشین شخصی نبود یه دفعه دوستم گفت گامبو گامبو منم حالا مثل خنگا نمیفهمم که این چی میگه خلاصه که تا گامبورو دیدم فک کردم با دوستشه گفت بیاین بالا باهم بریم منم مثله مات شده ها گفتم نه مزاحم نمیشیم

 یه نگاهی کرد از اون نگاها بودااااااااا

که مجبور شدم مثل بچه آدم سوار شم همچینم سلام بلند دادم به دوستش که نگو خیلی سنگین نشستیم که گامبو حاله منو پرسید که دوستم بر گشت گفت منم خوبم یه دفعه دوسته گامبو یعنی آقای راننده گفت منم خوبم بعدم خندید دیگه حرفی زده نشد تا رسیدیم به مقصد دیدم گامبو کرایه داره حساب می کنه

وااااااااااااای این مسافر کش بود نه دوسته گامبو

خلاصه که کلی خندیدم به خنگ بودنه خودم اما حال کردم گامبورو دیدم اونم تو سرما اونجا کلاً گامبو فرشته نجاتمه همیشه

عاشقتم عشقم

راستی گامبو جونم بخاطر امروز ببخشید که دلتو شکستم میفهمم که دوست داشتی اون موقعه باهام حرف ببزنی اما من فک کردم سر جریان این اعظم خانومه می خوای حرف بزنی که دوست نداشتم پیش ر.الف حرف بشه خوب این مشکلاتو نباید هرکی بدونه که عشقم اما بعدش که گفتی دلت گرفته بوده دوست داشتی باهام حرف بزنی کلی ناراحت شدم بازم ببخشید

                                                                                             

                                                                                                همیشگی باشین خانوم مادر

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت توسط مامان و بابا|

این روزا خیلی بهم ریختم از وقتی اون اتفاق برای دوستام افتاده همش احساس میکنم منم به آرزوهام نمیرسمو میمیرم امروز سومه سیما بود وقتی در مورد احساسم به دوستام گفتم اونام همین جور بودن اونام میترسن از 206 از بیرون رفتن از اون خیابونب که سیمارو ازمون گرفت از همه چی فقط خدا به مادرش صبر بده خیلی بیتابی میکرد پدرشم که اصلاً حرف نمیزنه شوک شده غذام نمیخوره همش بیمارستانه حالش بده سارا دوستم که سالم مونده اونم شوکه اصلاً گریه نمیکنه همش میگه چی کار کنم . وقتی دوست پسر سیما میفهمه که برای سیما مرده فقط میگه آخی دختر خوبی بود همین الانم داره هروز تو خیابونا برای خودش دور میزنه ناراحتم نیست واقعاً نمیدونم باید چیکار کرد آدمارو تو این موقعها میشه شناخت تو شهر یه سری حرف موفت دارن پیشت سیما میزنن که مشروب خرده بوده که پسر باهاشون بوده اما همش چرنده سیما هیچی نخورده حتی پزشکی قانونیم گفته که هیچی مصرف نکره اما از دست این مردومه  بیکار آدم روانی میشه ...

دیروز با گامبو بودم سیع کردم بخندم شاد باشم این چند روز همش باهام حرف میزنه تا فکرایه ناجور نکنم، فکر نکنم منم میمیرم، دیروزم کنار گامبو بودن باعث شد روز خوبی بشه برام. گامبو مثل همیشه کنارمه و هوامو داره مثله همیشه تلاش میکنه تا من حالم بهتر بشه

راستی اگه من بمیرم، گامبو ناراحت میشه یا مثل دوسته سیما براش مهم نیست ؟

خدایاااا چقدر زندگی سخته دارم دیونه میشم

همیشگی باشین خانوم مادر

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت توسط مامان و بابا|

این پست مربوط به 2 تا از دوستایه قدیمیمه که الان چند ساعته دیگه تو این دنیا نیستن خدا اونارو ازمون گرفت دو تا از دوستایی که از دورانه هنرستان با هم بودیم اصلاً باورم نمیشه یه شبه همه چیز بهم بریزه همین پریشب با سیما چت کردم حالش خوب بود مثل همیشه شاد اما حالا ....

یادش بخیر تو هنرستان من نماینده سرویس بودم حضور و غیاب میزدم سیما هر وقت می خواست جیم بشه بره با دوست پسرش بیاد مدرسه به من می گفت منم  حضورشو میزدم

خدااااااااااااایااااااااااااا خیلی زود بود وقتی عکس سیمارو میبینم می خوام بمیرم

خداااااااایااااااا به خانوادش صبر بده 

خدایا کمکم کن تا بیشتر قدر همه ی عزیزامو بدونم و سایشونو از سرم کم نکن که من تحمل ندارم


مرسی از دوستای خوبم برای تسلیت
از سیما حرف زدم جون بیشتر باهاش بودمو خاطره داشتم اما برای سحرم خیلی ناراحتم
سیما و سحر و سارا هر سه دوستم باهم بودن که ماشین لاستیکش میترکه و سیما که راننده بوده نمیتونه کنترل کنه چپ میکنن و درجا سیما و سحر از دنیا میرن اما خدارو شکر سارا پیشمونه
امید وارم خدا یه صبری به خانوادهاشون بده
سیما 25 بهمن تولدش بود فاصله تولد و مرگش همش 9 روز بود
هردو فقط 23 سال سن داشتن
هنوز باورم نمیشه که دیگه نیستن
دوستایه گلم دوستون دارم تا آخر دنیا دوستون دارم و همیشه به یادتون هستم
بدرود سیما و سحر عزیزم

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت توسط مامان و بابا|


دیشب کلی با گامبو عشق بازی کردیم کیف کردیم لذتها بردیم و از بی حالی زودی به خواب رفتیم

امروز صبح وقتی چشمامو باز کردم اس ام اس گامبورو خوندم کلی انرژی گرفتم رفتم سر کار

و اما

گوشیم زنگ خورد  

گامبو بود گوشیو برداشتم دیدم داره از ذوق داد میزنه میگه خانم مادر خانم مادر یه خبر خوب

منو میگی گفتم الانه که بگه جمعه دارم میام خاستگاری یا سربازیم درست شد خلاصه که تو اون چند ثانیه هزارتا خبری که منو خوشحال کنه از ذهنم گذشت و با نیشی باز

گفتم چی شده حالا واااااااااااااااااای خدایا دوست دارم بزنم لحت کنم گامبو جونم

 با ذوق میگه دیشب فهمیدم جدایی نادر از سیمین اسکار گرفت

 آخخخخخخ منو میگی حاجو واج موندم چی بگم به خودم اومدم گفتم خب اصلاً این که میگی چی هست

حالا آقای گامبو شروع کرده به توضیح دادن که این اسکار چیه آخه من چی بگم به این گامبو که اینقدر با احساساته من بازی نکنه

آخرم گفتم برد که برد خوب به من چه آخه

این بود آخر مکالمه ما

حالا یه ساعت گذشته مامانم زنگ زده اونم با ذوق داره میگه اسکارو این حرفااااااا

بابا من اصلاً اسکار نمی خوام الان یه چیزه دیگه می خوام چرا هیچ کس نمیفهمه

من قربونه تو برم که اینقدر هنر دوستی آخه گامبویه من

همیشگی باشین خانوم مادر

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت توسط مامان و بابا|

امروز سر کار حسابی بیکار بودم برای همین نشستم فیلم دیدم  و کلی به این مدت که با گامبو بودم فک کردم هرچی زمان میگذره میفهمم بیشتر از قبل دوسش دارم

گذشته

قبل دوستیم با گامبو یه روز من گفتم هوس یه چیز ترش کردم مثل آب زرشک

همین کافی بود تا فرداش که با هم از دانشگاه بر میگشتیم سر یه چهار راه گامبو ماشین و پارک کنه

گامبو:من اینجا یه کاری دارم زود بر می گردم بریم خونه ایرادی نداره ؟

من : نه ( البته تو اون گرما تو دلم کلی فوش دادم بهش )

چند دقیقه بعد

گامبو با دوتا لیوان آب زرشک یخ اومد تو ماشین آخ منو میگی کلی خر کیف شدم پیش خودم فوشارو پس گرفتم بجاش گفتم با یه آب زرشک من خر نمیشم

خلاصه که خیلی چسبید و من دو سوته یه لیوان بزرگ آب زرشک خوردم

اما بیچاره گابو که نمیتونه مثل من چیزایه تورش بخوره بیشتر آب زرشکش موند آخ که چشه من هنوز تو اون لیوان گامبو مونده و چقدر دوست داشتم بوخورمش اما روم نشد

الان که یه 2 سالی از اون آب زرشک گذشته من هزار بار از اون چهار راه رد شدم هزار بار دلم خواسته برم آب زرشک بخورم اما نتونستم دوست دارم باز با گامبو برم دوست دارم باز گامبو بخره که مزش یه چیزه دیگست برام


سربازی: کارای گامبو یه کم پیچیده شده شاید تو شهر خودمون نباشه البته خبلیم دور نیستا اما دعا کنید کاراش درست بشه 

و یه سوال این درسته که سربازی بعد عید میشه 24 ماه اگه کسی چیزی شنیده بهم بگه. ممنون


برای خدا : میدونی که خیلی برای سربازی گامبو ناراحتم می خوام خبر خوبو تو بهم بدی ... شکرت خدااا

همیشگی باشین خانوم مادر


نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت توسط مامان و بابا|

 

می خوام اعتراف کنم یه اعتراف شیرین

می خوام بگم برای تو

تو که آروم آروم وارد زندگیم شدی

تو که زره زره تمام وجودم شدی

تو که حالا برای منی

تو که تمام آرامشه منی

می خوام بگم فقط به تو

تو که بهترینمی

تو که مهربونمی

تو که آروم جونمی

برای گامبویه خودم

می خوام بگم

دوست دارم بهترینم http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/acxz5k.gif


این روزا تا تونستیم همدیگرو ازیت کردیم. نگو نه که کلامون میره تو هم، نگو که فقط خانم مادر ازیت کرد که اعترافمو پس میگیرم این روزا بی تاب شنیدن یه چیز بودی، از زبونه من که امروز بعد از ظهر گفتم بهت گفتم که دوست دارم، اما نگفتم که چقدر دوست دارم، نگفتم که تمام هستیه منی،  نگفتم بی تو نفس نمیکشم، نگفتم که این چند روز بی تابت بودم. هیچ کدومو نگفتم همرو ریختم تو این دلم تا تورو تنبیه کنم اما دیگه بسه دیگه نمیتونم گامبومو بیشتر از این ازیت کنم حالا یادت نره که تو فقط برای منی و من بی صبرانه منتظر روزیم که خودم بسپورم به دستهای مردونه ی تو بهترینم. یادت باشه اندازه اون علامته دوست دارم، یادت باشه که تمام هستیه منی، یادت باشه زندگی بی تو = مرگ من، یادت باشه این چند روز بیشتر از همیشه بی تابت بودم بهترینم .

برای خدا : میدونم از اون بالا داری نگام میکنی ازت می خوام هر روز این عشقو بیشتر از قبل تو دلامون محکم کنی . مرسی بخاطر تمام مهربونیات

 

این پست نظر نداره چون فقط برای گامبو نوشتم ( ممنونم که بهمون سر میزنید ) این گلم از طرف منو گامبو به تمام دوستایه خوبه این دنیایه مجازی

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت توسط مامان و بابا



این ۳ روز مهمون داشتیم دیروز رفتیم بیرون برای دختر مهمونمون خرید کنیم لباس عید واااااااای یه زره لباس چقدر گرونه بیچاره اون خانواده هایی که نمیتونن بخرن خدا  باعث و بانیش و نابود کنه 

چهار شنبه آقای گامبو افتخار دادن بر گشتن از تهران شبشم با هم حرف زدیم اما آشتی نکردیم

تا پنج شنبه من سر کار بودم کارمم زیاد بود بهش اس ندادم خودش اس داد ناراحت بود که چرا از صبح حالشو نپرسیدم منم دلم خنک شد  هان چیه حقش بود

بعد اینکه از سر کار برگشتم زنگ زد باهم حرف زدیم نمیدونم چرا تا صداشو میشنوم سری کم میارم خلع صلاح میشم دیگه نمیتونم به قهر ادامه بدم اه اه اه حام بد شد از این حالت خودم

خوب فک کنم اینا یعنی که دوسش دارم دیگه

خلاصه که آشتی کردیم اما من هنوز تو قیافم یعنی سرد برخورد میکنم که باعث شد یه اس بهم بده که کلی ذوق مرگ بشم اما یه چند روز تنبیه خوبه براش

حالا اینا هیچ دیروز یه چیزی گفت می خواستم خفش کنم

بر گشته میگه خوشم میاد همه چیزو تو این وبلاگ مینویسی از اون بهتر نظرایه که میدن برات همه به نفع منه همه حرفایه منو میگن بهت  منو میگی آخ عصبی نشدم فقط خدا بهش رحم کرد سر خونه زندگیه خودمون نبودیم وگرنه از خونه پرتش میکردم بیرون

مراقبه نظرایی که میدین باشین وگرنه

همیشگی باشین خانم مادر


الان یادم اومد که دیروز روز مهندس بود اما من با یه تاخیر کوچیک از اینجا این روزو به مهندس گامبو و تمام دوستایه مهندسم که اینجا سر میزنن تبریک میگم

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت توسط مامان و بابا|

اینقدر اعصابم خورده که فقط اومدم اینجا با نوشتن خودمو آروم کنم ...

دوست داشتن خیلی سخته، خیلی سخته که یکیو دوست داری اما ازش دوری، نمیتونی بقلش کنی، نمیتونی باهاش بری تو خیابونایه شهر کوچیکت راه بری 4 تا مغازه ببینی، نمیتونی، نمیتونی، نمیتونی

حالا جزء اینا خانواده بدتر از هر چیزیه یه خانواده موافق یه خانواده مخالف 

دیروز با مامان حرف زدم که با گامبو بریم تهران، هیچ وقت با این موضوع مخالف نبود حتی چند بار باهم رفتیم و همیشه اجازه داده اما دیروز خیلی محکم گفت نه بسه دیگه باید گامبو تکلیفتو معلوم کنه

من نمیدونم چرا لج کرده میدونه الان گامبو شرایط نداره اما باز منو با کاراش ناراحت میکنه

دیشب اینقدر ناراحت بودم که به گامبو گفتم چی شده بعدشم گفتم بره دنبال زندگیش اونم گفت پس به مامانت بگو تکلیفت معلوم شد گامبو میره دنبال زندگیش منم میرم دنبال زندگیم دیگه اس نداد منم یه اس دادم که یه کم فک کن به این شرایط دیگه اس ندادیم تا امروز از سرکار اومدم زنگ زدم واااااااااااای رفته بود کرج نمیتونست حرف بزنه بعدش اس داد نمیدونم چرا مرغش یه پا داره هنوزم میگه بعد سربازی اما من میگم فقط صحبت در حد دوتا خانواده تا خانواده منم یکم کوتا بیان آخرم گفت این منم که باید جواب بدم اگه نمیتونم این شرایطو قبول کنم باید تصمیم بگیرم منم دیگه جواب ندادم ... دلم میخواد گامبورو بزنم

منو گامبو با هم مشکل نداریم بیشتر بحثامون سر خانوادس

یه خرس دارم خیلی دوسش دارم جایه گامبو بقلش میکنم شبا می خوابم اما صبح که بیدار میشم از تخت افتاده پایین امروز صبح بیدار شدم دیدم محکم بقلش کردم یه دفه یاد دیشب افتادم تمام حرصمو سر خرس بیچاره در آوردم تا می خورد زدمش فک کردم دارم گابورو میزنم کلی آروم شدم

خیلی خستم از این زندگی که برای به دست آوردن هرچی که دوست داری باید با هزار نفر بجنگی تا شاید به دستش بیاری نمیفهمم اومدیم بجنگیم یا زندگی کنیم

آیدیس، مامان از اون بالا برام دعا کن خدا یه صبری به مامانت بده

همیشگی باشین - خانوم مادر

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت توسط مامان و بابا|

یه مشکلی که این ۳ ماه پیدا کردم ماهی ۲ بار اون بلایه آسمونی که همه خانوما باهاش آشنان سرام میاد و تمام هرمونایه بدنمو میریزه بهم و من دیگه هیچی نمیفهمم

الان دقیقاً همین حالو دارم از همه دلم گرفته حتی گامبو ، از زندگی، آدما، این روزگار

الان داشتام با گامبو چت میکردم خیلی خوب بودیما حتی حرفی که ناراحتم کنه نزد اما من مثل دیونه ها این ور داشتم گریه میکردم

دلم برای گامبو میسوزه فک کرد من ازش راضی نیستم یا ناراحتم از دستش

اما من خیلی دوسش دارم فقط حرفام کارام دسته خودم نیست

خدا کنه زودتر تموم بشه تا من نزده به سرم یه چی نگفتم تا شر بشه یه دعوا را بیفته

گامبو ممنونم که این اخلاق گنده منو تحمل میکنی خدا یه صبر گنده و یه خانوم خوب مثل من بهت بده الهی آمین

یه آهنگ میزارم تو ادامه مطلب حال این روزای خراب منه از ستار دوست داشتین گوش کنید ...

همیشگی باشین خانوم مادر


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت توسط مامان و بابا|

خوب اول بگم که کفشم پیدا نشد

خیلی دوسش داشتم اما خوب حتماً قسمت بوده، گامبو می خواست برام بخره اما نزاشتم خوب گناه داره اون که اشتباه نکرده بود من مقصر بودم

بخاطر کفشم گامبو بهم میگه سیندرلا منم تصمیم گرفتم هرکی کفشمو پیدا کنه زودی عروسش بشم ... اینارو آروم گفتم که گامبو نشنوه وگرنه که اینجوری میشه

تعطیلات جایی نرفتم همش خونه بودم

همین دیگه تموم شد

آهان فقط گامبو دیگه دفترچه سربازیشو پست کرد خدا بخواد اردیبهشت میره

این منم وقتی گفت پست کرده 

این گامبو وقتی گفت پست کرده

نمیدونم چرا اصلاً ناراحت نیستم از رفتنش خوب آخه تو همین شهر دیگه صبح میره تا ساعت ۲ کارشم که حتماً اداریه تازه حقوقم میگیره اینا که ناراحتی نداره همشم ۱۴ ماه یعنی تیر سال ۹۲ تموم میشه اینا کجاش ناراحتی داره ؟

نمیدونم چرا این حرفارو زدم دلم خواست گریه کنم

برم تا روحیمو از دست ندادم

همیشگی باشین خانوم مادر


راستی ولینتاین مبارک منو گامبو هیچ کاری نکردیم فقط من صبح اس دادم تبریک گفتم اونم جواب داد .آیا به این میگن یه عشق واقعی؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت توسط مامان و بابا|

حالم بده خیلی بد

امروز از گامبو کادویه تولدمو گرفتم یه جفت کفش اما وقتی اومدم خونه فقط یه لنگش بود اون یکی لنگشو گم کردم الان که دارم اینارو میگم در حال گریه کردنم فقط اومدم بگم دعا کنید پیدا بشه تو ماشین باشه الان منتظرم بهم زنگ بزنن بگن پیدا شده ...

خدایا میدونی چقدر دوسش داشتم من کادومو از تو می خوام خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا صدامو بشنو

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت توسط مامان و بابا|

خدایا خیلی دوست دارم، بخاطر تمام این روزهای خوب ممنونم

این چند روز که نبودم روزایه خوبی بود برام روزایی که هیچ وقت یادم نمیره

پنج شنبه: سر کار بودم داشتم کارامو انجام میدادم که مدیر عاملمون صدام کرد رفتم پیشش ازم پرسید بیمه هستی منم گفتم نه گفت تا آخر این ماه بیمه میشی اینجا و یه قرار داد جدید مینویسیم طبق قانون کار و برای رفت و آمدت سرویس میگیریم  یعنی اینا آخر خبرای خوب بود برام، خدایا شکرت

جمعه: ناهار مهمون داشتیم، یه مهمون عزیز که من بعد ۵ سال دیدمش خیلی خوشحال شدم

مثل قدیما کلی سر به سر هم گذاشتیم ساعت ۴ بود که رفت منم رفتم پیشه دوستم بعد اونجام شام رفتیم خونه ی یکی از دوستامون که خوش گذشت تا تونستم خوردم

شنبه: وااااااااااااااااااااای که عجب روزی بود با گامبو و دوستامون رفتیم بیرون آخه شب تولدم بود یه کیک کوچیک گرفتیم رفتیم تو یه کافی شاپ نشستیم کلی خندیدیم خیلی خوش گذشت

شبم رفتیم خونه خالم تولدش بود اونجام کلی خوش گذشت

راستی یادم رفت بگم گامبو یه دسته گل خیلی خوشمل برام خریده بود وقتی دیدم کلی ذوق زده شدم خیلی زیااااااااااااااااااد ، این اولین گلی بود که گامبو به من میداد اونم بعد ۳ سال

یک شنبه : از سر کار برگشتم چون روز قبلش با گامبو یه جشن کوچیک گرفته بودم خیلی ذوق نداشتم برای تولدم، بخاطر همین گفتم مامان تو خونه برام کیک درست کنه خودمم درست کردم رویه کیکو

دوشنبه (امروز) : بازم خسته رسیدم خونه قرار بود گامبو بیاد شیرینی که برامون سقاتی آورده بودو بهمون بده تقریباً همین یک ساعت پیش رفت بعدشم مامان داشت بفرمایید شام میدید منو گامبوام اومدیم تو اتق تا گامبو یه برنامه برام نصب کنه من راحت برم فیس بوک گردی   بعدشم یه کوچولو شیطونی کردیم اما من اصلاً حوصله نداشتم سرمم درد میکرد  گامبو معلوم بود ناراحت شده از دستم اما خووو چی کار کنم حالم بده  همیشه وقتی از خونمون میرفت زنگ  میزد بهم اما الان نه زنگ زده نه اس داده  ساعت ۸ وقت دکتر دارم اصلاً اعصابشو ندارم اگه نرم گامبو دعوام میکنه ...

گامبو نمیدونم چرا این روزا احساس میکنم دوسم نداری از دستم خسته شدی

راستی گامبو داره دفترچه سربازیشو پست میکنه برای اردیبهشت میره سربازی


الان یادم اومد: فکر میکردم برای تولدم گامبو حتماً اینجا یه چیزی برام مینویسه اما نه اینجا نه تو فیسبوک تبریک نگفت اما کلی زنگ زد بهم شب قبلشم که با هم بودیم اما من احساس میکنم گامبو دوست نداره تو جمع به من توجه کنه یا بهتر بگم بگه که من و دوست داره همیشه تو خلوت خودمون بهم گفته  .نمیدونم شاید بخاطر شرایطی که دارم دچار توحم شدم ...

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت توسط مامان و بابا|

تو یه مرد واقعی هستی برای من

امروز محل کارم تغییر کرد برای این تغییر من ۵ ماه و ۱۱ روز تلاش کردم تا  ثابت کنم که میتونم از پس کارا بر بیام

این مدت خیلی فشار روم بوده آخه محل کار قبلیم خیلی ازیتم می کردن

این مدت گامبو با تمام بد اخلاقیام کنار اومد  آرومم می کرد با هام حرف میزد و یادم میداد با آدما تو یه محیط کاری چه جوری برخورد کنم

خیلی لذت بخشه از کسی که دوسش داری بتونی چیزایه زیادی یاد بگیری و من هر روز اینو تجربه میکنم

الانم از همین جا داد میزنم عشقم ممنونم که همیشه کنارمی  smile

اما مسافرت گامبو : قرار بود شازده فردا بیاد اما شد جمعه به قول گامبو ۲ تا دیگه بخوابم میاد پیشم اما برای من دیره می خوام که فردا بیاد

و اینکه تمام نمره های گامبو اومد و تمام درساشو با بهترین نمره پاس کرد

دیگه آقامون مهندس شد یه مهندس واقعی  (منم میشم خانم مهندس)

گامبو جونم یه پله بهم نزدیکتر شدیم حالا فقط سربازیت مونده اونم زودی تموم میشه و ما به هم میرسیم یادت نره خیلی دوست دارم مهندس من

 

همیشگی باشین - خانم مادر

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت توسط مامان و بابا|

خیلی دل تنگته زودی بر گرد

دیروز یه پولیور ناز برای گامبو گرفتم اما امروز رفتم عوض کردم یه ژاکت گرفتم خیلی دوسش دارم البته شرط کردم اگه گامبو دوست نداشت میریم تعویض میکنیم خلاصه که رنگش سورمیه به پوست گامبوم میاد...

داشتم الان به گامبو فکر میکردم که یه دفعه یاد یه چیزایی افتادم که منو گامبو هیچ وقت به تفاهم نرسیدیم سرش مثل پاک کردن ماهی ، گوشت و مرغ .

آقای گامبو از خواهرش بیشتر کمک مامان خانوادس سالاد درست میکنه ،میز میچینه، قند خورد میکنه گوشت و مرغ و ماهی که خوراکشه کلاً همه کار بلده و اینجاس که من خر ذوق میشم

 اما آقای گامبو هیچ وقت قبول نمیکنه گوشت و مرغ و ماهی برای من پاک کنه میگه من تو خونه کمکت میکنم اما اینارو پاک نمیکنم والا الان بعد ۳ سال من هنوز موفق نشودم که جواب مثبت ازش بگیرم

نمیدونم چرا یاد اینا افتادم شاید نه، حتماً دلم خیلی تنگ شده ، خیلی تلاش میکنم تا بهونه نگیرم مسافرتش خراب نشه ،خدایا یه صبر گنده بهم بده تا این چند روز تموم بشه مرسی

 

همیشگی باشین - خانم مادر

 الان یادم اومد: نه شما بگین من دروغ میگم؟

آقای گامبو که مهندسی هستن برای خودشون من به عنوان همسرش چی میشم ؟

خانم مهندس

خانم آقای مهندس

من میگم میشم خانم مهندس اما گامبو میگه مگه تو مهندسی ؟ میگه تو میشی خانم آقای مهندس

صبر کن میرم خودم ادامه تحصیل میدم ۲سال دیگه میشم مهندس این مهندسیتم ماله خوت

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت توسط خانم مادر|

چرا بعضی وقتا انقدر زیاد دوست دارم؟  

پنج شنبه بعد اینکه جواب اس ندادم یه ۳ ساعت بعدش خودم اس دادم بهش آخه میدونستم که آخرین امتحانش بود کلی استرس داره خواستم باهاش حرف بزنم که استرسش کم بشه اما جواب نداد زنگم زدم جواب نداد تا اینکه خودش زنگ زد نمیدونم چرا اما خیلی باهاش بد حرف زدم گامبوام کم نذاشت حسابی اونم داد زد که دیگه حرف نزدیم تا جمعه صبح بعد امتحانش زنگ زد امتحانشو بد نداده بود اما شب تا صبح نخوابیده بود از استرس حالش بد بوده همش   ناراحت شدم که کنارش نبودم اونم برای آخرین امتحان مهندسیش خلاصه که حرف زدنمون خیلی سنگین بود با هم تا دیشب ،با هم حرف زدیم مشکلمونو حل کردیم و الان کلی خوشیم با هم...

امروز صبح گامبو رفت مسافرت آخر هفته بر میگرده صبح اومد جلو در خونمون چیزی می خواست دادم بهش یه چیز خوشملم بهم داد که کلی روز شنبه ذوق مرگم کرد الانم گذاشتم کنار دستم نگاش میکنم لبخند میزنم امروزمو با یه هدیه کوچیک حسابی ساخت ...

یه هفته پیشم نیستی دلم کلی تنگ میشه زودی برگرد ...

همیشگی باشین – خانم مادر

 

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت توسط مامان و بابا|

بعضی وقتها آدم اینقدر پره که دوست داره فقط حرف بزنه حتی شده با خودش

از دیشب تا حالا با گامبو حرف نزدم داشتیم چت میکردیم خیلی خوب و خوش اما یه دفعه یه حرف گامبو باعث شد من این جوری بشم  بدشم برای اینکه دعوا نشه بدون حرف اومدم یاهو بیرون...  اما الان اینارو گفتم تا این دلم آروم بشه از دیشبم اس داده که من جواب ندادم هنوز پرم از حرص

خوب حالا حالم بهتر شد با این حرفایی که زدم ...

می خواستم بگم فردا گامبو آخرین امتحانشو میده  خیلی زحمت کشیده این ۲ هفته همش درس خونده خلاصه که فردا آقامون مهندس میشه و ما کلی ذوق زده هستیم الان ۱ هفتس کادوشو گرفتم که بعد امتحانش بدم بهش...

برای این امتحان آخرش استرس زیاد داشت همه برای گامبو دعا کنید فردا امتحانشو خوب بده ها

بعدشم منو گامبو الان قهر نیستیما فقط من ناراحتم ... میدونم که اونم ناراحت ...

عزیزم مهندسیت مبارک ...    

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت توسط مامان و بابا|

امروز یه شروع بد اما یه پایان خوب داشت ...

بعد کلی وقت می خواستم برم پیش گامبو کلی به خودم رسیدم که برم اما ناگهان گوشیم زنگ خورد گامبو بود مثل اینکه مامانش اینا نرفته بودن بیرون و برنامه بهم خورد منم کلی کو... سوخت اما گامبو به حدی عصبی بود که منم حرفی نزدم فقط اومد من و برد خونه دوستم که تو راه با اینکه یه کوچولو اخمو بود خوش گذشت همین که کنارم بود دستم تو دستش بود یه دنیا ارزش داشت برام ... شب که برگشتم خونه با گامبو حرف زدم در مورد صبح که نباید در اون حد عصبی می شد از بس که این پسر فهمیدس حرفامو قبول کرد و همه چی در مورد صبح تموم شد . خدایا شکرت که اینقدر گامبویه من فهمیدس

امشب اولین خریده دو نفرمونو انجام دادیم با سلیقه ی هم دیگه خریدمون یه سری زیور آلات بود که گامبو می خواد برای تولدم بخره و من کلی خوشحالم ...

همیشگی باشین – خانوم مادر

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت توسط خانم مادر|

دوست دارم بهترینم دلتنگی نکن

همه چیز خوب بود تا دیشب باز بهونه گیریات شروع شده، باز دلتنگ آغوشم شدی ،دقت کردی از دیشب تا حالا به همه چیز گیر دادی؟ همه چیز بنظرت بد بوده تا تونستی تیکه انداختی بهم ؟ اما گامبو این تازه اول راه من که گفتم دو  سال صبر می کنم من که بارها گفتم دیونتم منم دلم برات تنگ شده، بی تاب دیدنتم بی تاب آغوش گرمتم اما تو که شرایطو بهتر از من می دونی تو که قبول کردی صبر کنی پس چرا بهونه میگیری ؟ دلم تنگ محبتت شده اینقدر با حرفات ازیتم نکن.

همیشگی باشین – خانوم مادر

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت توسط مامان و بابا|

نشستم دارم کتاب میخونم گوشیم رو سایلنت هر 5 دقیقه یه بار نگاه می کنم به گوشیم ...اس ام اس دارم باز میکنم از طرف عزیزم ( گامبو تو گوشیم سیو کردم عزیزم) متنش این بود : خیلی خوشحالم تورو دارم، یه لبخنده گنده رو  صورتم نشسته کلی تو دلم قند آب میشه و همین برام کافی بود که تا صبح راحت بخوابم .

* هرکی ندونه خودت خوب میدونی تو برای من بهترینی*

  همیشگی باشین - خانم مادر

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت توسط خانم مادر|

به گذشته فکر میکنم ،گذشته ای که باهم ساختیمش و من گاهی با لج بازیام داشتم خرابش میکردم اما تو ...

روزهای سختی بود بعد اینکه با گامبو حرف زدیم دیگه ارتباط با هم نداشتیم تنها حرف زدنمون فقط چت کردن بود اونم نه هر روز و گاهی زنگ زدن من از باجه های تلفن عمومی . گامبو خیلی باهام حرف میزد تا آروم بشم کمتر بی تابی کنم ،روزایه بدی بود همه ی دوستایه آقای برادر میومدن خونمون بجز گامبو یعنی آقای برادر به روی گامبو نیاورد فقط رابطش بیرون از خونه بود یا اگه میومد خونمون من نبودم اون روزا آقای داداش خیلی تو خونه از گامبو بد میگفت اما میدونستم که می خواد لج منو در بیاره ...

1 ماه گذشت گوشیمو دادن بهم حالا حداقل راحتتر بودم صدایه گامبومو هر وقت میخواستم میشنیدم  دیگه کمتر همدیگرو میدیدیم ...

بهونه گیری های من شروع شد آقای داداش باهام حرف نمیزد اخلاق مامان و بابام عوض شده بود ، گامبورو نمیدیدم ... خیلی سخت بود زده بودم به سیم آخر یه روز با گامبو حرف زدم و این رابطه تموم شد ...

تقریباً 1 ماه گذشت از گامبو خبری نبود منم سخت بی تابش بودم دوسش داشتم اما جو سنگین خونه باعث شده بود اون تصمیمو بگیرم این وضع ادامه داشت تا شد 21/7/87 روز تولد گامبو دیگه داشتم روانی میشودم اون روز کلاس داشتم اما اصلاً حواسم به درس نبود بعد کلاس با بهترین دوستم ن.م حرف زدم کلی گریه کردم بهم گفت اگه دوسش داری زنگ بزن ،منم که منتظر شنیدن این حرف بودم زنگ زدم به گامبو تولدشو تبریک گفتم صداش پر بود از ناراحتی درست یادم نیست چی گفتیم اما این آغاز دوباره بود ... (ممنونم ،ممنونم که منو بخشیدی)

باز رابطمون بهتر شد، بهتر و بهتر بعضی وقتی همدیگرو میدیدیم تا 1 سال بعد ...

دیگه کلی حرف زده بودیم برای آینده تو این 1 سال اصلاً گامبو خونمون نیومده بود دیگه کم کم وقت این رسیده بود من کم کم ماجرارو برای بابام تعریف کنم ،با گامبو حرف زدمو تصمیم گرفتیم که به بابا بگم...

یه شب که بابا اومد خونه رفتیم تو اتاق و من شروع کردم حرف زدن ،خیلی سخته یه دختر در مورد این موضوع با پدرش رو در رو حرف بزنه البته بابایه من آدم منطقی هست ... اون شب به بابا گفتم که یه نفر ازم خواستگاری کرده منم یه مدته باهاش حرف میزنم پسر خوبیه اینارو با گریه میگفتماااااا بابا هم هی سیع میکرد منو آروم کنه میگفت چرا گریه مکنی تو دیگه بزرگ شدی این اتفاق برای هر دختری پیش میاد بهم آب داد خوردم بعد خودش گفت من دو تا حدس میزنم اولیش یکی از دوستایه دانشگاهیم بود که یه بار رفته بودم با بابا ازش جزوء گرفته بودم نفر بعدی گامبویه خودم بود ... که با سر تایید کردم بابا از شناخت قبلی که داشت گفت تو دوستایه آقای داداش گامبو بهتر از همشونه اهل کاره درس خونه خانوادشم میشناسیم اما با این وجود من باید تحقیق کنم توام نه به مامانت نه به داداشت نه به گامبو حرفی نزن تا یه هفته دیگه من تحقیق کنم ... اون شب همه چیز به خوبی تموم شد منم سری به گامبو گزارش دادم ... 1 هفته گذشت بابا تحقیق کرد و به مامان گفت دیگه همی چیز عالی بود البته گاهی مامان میگفت بهتر از گامبوام پیدا میشه برات منم میگفتم نه من گامبورو دوست دارم ...

یه بارم گامبو خودش رفت با بابام حرف زد که من هنوز خبر ندارم چی گفت چی شنید فقط میدونم بابا گفته بود باهم بیرون نریم شهر کوچیکه آشنا ببینه بد میشه این حرفو به منم زده بود ...

خلاصه که

·       1.  الان 3 سال و 8 ماه و 15 روزه که منو گامبو روزهایه خوب و بدیو گذروندیم اما هم دیگرو دوست داریم خانواده من میگن گامبو زودتر بیاد جلو اما خانواده گامبو میگه زوده سربازی نرفتی، کار نداری، درست تموم نشده و ... البته هفته آینده گامبو مهندس میشه و یه مشکلمون حل میشه برامون دعا کنید...

·        2. امسال ماه رمضون با آقای گامبو و دوستش م.ز به همراه دوست من ت.ح رفتیم سینما البته من و گامبو یه جوری وانمود کردیم که اتفاقی دیدیم همو شب با گامبو و (م.ز) منو رسوندن خونه البته به بابا گفتم که با گامبو میرم جلو در آقای برادر مارو دید و شاکی شد اومد به بابا گفت ولی این بار مامان و بابام جلوش ایستادن و گفتن ما در جریانیم و... از اون روز به بعد باز آقای داداش با من قهر کرده و معلوم نیست تا کی ادامه داشته باشه...

·        3. قرار بود اردیبهشت مامان و بابایه گامبو بیان برای آشنایی اما بهونه هایه همیشه کنسلش کرد ... الان فقط غرغرایه مامان برایه من مونده ...

·       4.  بخاطر کنسل شدن اردیبهشت می خواستم با گامبو دیگه حرف نزنم اما بعد که خوب فکر کردم دیدم خیلی دوسش دارم و می خوام تا بعد سربازیشم پاش وایسم

5. بعداً از بیرون رفتنامونم میگم براتون ،فعلاً همین قد مارو بشناسین تا بعد ...

دخترک ناناز مامان میدونم الان از اون بالا داری مارو نگاه میکنی ، خوشگلکم تو دلت پاکه تو یه فرشته ای، پاک و معصوم برای مامان و بابا دعا کن تا زود برسیم بهم تا زود توام به جمع ما اضافه بشی ... مامان عاشقانه دوست داره   

همیشگی باشین - خانم مادر

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت توسط خانم مادر|

وقتی به اون موقع ها فکر میکنم قند تو دلم آب میشه و هزار بار خدارو شکر میکنم با چنین گامبویی آشنا شدم

اوایل دوستیمون خیلی خوب بود با این که کلی خجالت میکشیدیم از هم اما همین که با گامبو بودم خودش یه دنیایی بود برام . یادم حتی به هم دستم نمیدادیم :) اولین باری که گامبو دست منو گرفت قشنگ یادم ناخونامو بهونه کرد آخه ناخونام بلند نمیشد چون من همش میخوردم ناخونامو اون روز دستمو گرفت تا مثلاً ناخونامو ببینه چقدر لذت بخش بود یه حس خوبی داشتم نمیدونم چرا یه لحظه تمام بدنم لرزید J قند بود که تو دلم آب میشد ... بیشتر روزا باهم میرفتیم دانشگاه با هم بر میگشتیم مشکل خاصیم نداشتیم تنها چیزی که ناراحتمون میکرد شروع امتحانا بود و رفتن گامبو از دانشگاه ( آخه فقط یه ترم دانشگاهی که من درس میخوندم مهمان گرفته بود ) اون روزا خیلی گامبو نگران بود همش میگفت : اگه من از اینجا برم تو منو یادت میره ( آخه من اون موقع اصلاً بلد نبودم(مغرور بودم) احساساتمو به زبون بیارم همشو برای خودم نگه میداشتم ،این کارم باعث نگرانی گامبو شده بود فکر میکرد دوسش ندارم ) خلاصه که تنها دغدغه ذهنیمون رفتن گامبو بود .

روزها گذشت وگذشت و گذشت (خاطره های این گذشته هارو بعداً تعریف میکنم که کجا میرفتیم چی کارا میکردیم) یه روز که مثل همیشه دوستای آقای داداش خونمون بودن با گامبو من نفهمیدم که آقای داداش چه جوری گوشیه منو پیدا میکنه اس ام اس منو گامبورو میخونه اینجا بود که به مامانم گفت و از دوستاش خواست که برن حتی گامبو، بعد رفتنشون یه دعوای خیلی بدی بین منو آقای داداش پیش اومد و گوشیمو گرفت البته زمانی که دوستاش داشتن میرفتن من تمام اس ام اسمو پاک کردم اینم بگم تو این دعوا من یه لگد نثار عضو شریفش کردم که نشست دلشو گرفت که خیلی به من حال داد البته اونم کم نذاشتا یه کشیده زد تو گوشم که الان که الان یه گوشم مشکل پیدا کرده .شب که بابا اومد منم بوردمش تو اتاق گفتم چی شده البته نگفتم که با گامبو دوستم یه جوری وانمود کردم که آقای داداش اشتباه متوجه شده بعد اینکه آقای داداش حرفاشو زد نتیجه این شد که من 1 ماه گوشی نداشته باشم و بابا آقای داداشو چون زده بود تو گوشه من و گوشم صوت میکشید حسابی بابا دعواش کرد یه 3 ماهی آقای داداش با من قهر بود. منم از گامبو بیخبر بودم 1 هفته که گذشت برای تحویل پروژه که رفتم دانشگاه از باجه تلفن زنگ زدم بهش جریانو گفتمو برای پروژه بعدی قرار گذاشتیم.

تیر ماه بود بعد تحویل پروژه از دانشگاه اومدم بیرون که گامبورو دیدم مثل قبل یه مسیر طولانیو پیاده رفتیم کلی حرف زدیم اینجا بود که گامبو بهم گفت دیگه حاضر نیست از من بگذره گفت دوسم داره و تا آخرش باهامه . ( احساسی که داشتم یه حسه خاص بود اولش شکه شدم اما وقتی به خودم اومدم دیدم نه منم خیلی دوسش دارم و تا آخر پاش ایستادم. هیچ وقت خاطره اون روزو یادم نمیره )

دیگه برای امروز کافیه بقیش باشه برای فردا سیع میکنم فردا تمومش کنم تا از گذشته به حال بیایم اما بشین فکر کن ببین بعد این که داداش فهمید، گامبو از دانشگاه رفت، بابا و مامان اعتماد قبلو به من نداشتن، دیگه سخت گامبورو میدیدم چه اتفاقایی افتاده ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت توسط خانم مادر|

بارها خاطرات اون روزهارو تو ذهنم مرور کردم حالا که اومدم ثبتشون کنم نمیدونم از کجا باید شروع کنم .

بزار بگم از کجا میشناختمش باباتو . بابایه شما دوست داییت بود (داداش مامان) بارها میومدن خونه ی ما میشستن گیتار میزدن مامان بزرگت خیلی رابتش با دوستای داییت خوب بود همشون دوست داشتن بیان خونیه ما با مامان بزرگ ورق بازی کنن بگن بخندن تو این رفت و آمدا بابا ( به گفته ی خودش : عاشق مامان شده) خلاصه که این رفت و آمدا ادامه داشت تا یه روز داییت به من گفت : گامبو (بابات ، گامبو اسمیه که من گذاشتم روش) تو دانشگاه تویه ، آبه یخ بود که ریختن رو سر مامانت آخه دوست نداشتم یکی من و بشناسه هی بیاد به داییت بگه که من تو دانشگاه چی کار کردم چی کار نکردم ، خلاصه که کلی عزا گرفتم اما سیع کردم اهمیت ندم آخه دختر شیطونیم نبودم که خیلی مهم باشه وجودش از اون به بعد هر وقت گامبو میومد خونمون آمار کلاسایه منو میگرفت منم یه جوری میپیچوندمش :) خلاصه که چند بار منو دیده بود صدام کرده بود اما من نفهمیده بودم رفته بودم سر کلاس :) هر وقتم منو میدید میومد خونه جلو مامان بزرگ و بابا بزرگ می گفت منم لجم میگرفت اما توجه نمیکردم بهش .... تاااااا یه روز داشتم رو بوردو نگا میکردم ببینم کلاسم کی شروع میشه که صداش و از پشت سرم شنیدم داشت با دوستش حرف میزد برگشتم سلام بدم اما نه اسمش یادم بود نه فامیلیش :) منو ندید اما چون خیره شدم بهش دوستش اشاره کرد به من تا دید سلام و احوال پرسی کردیم (روز قبلشم رفته بود خونه ی ما اما من نبودم رفته بودم کهریزک برای حمام کردن خانوما) که گامبو یه کم سر به سرم گذاشتو منم سری خداحافظی کردمو رفتم طبق معمول عصرش اومد خونمون گزارش داد که منو دیده باهام حرف زده همینجور روزا داشت میگذشت دیگه آمار کلاسامو داشت دوستامو میشناخت با هم میرفتیم دانشگاه میومدیم همشم میگفت که سیع کنم خوب بشناسمش خیلی حرف میزدیم البته گامبو بیشتر ، از خودش میگفت کاراش از بچه گیش از خانوادش از اینکه دوست داره بره خارج خلاصه کلی حرف میزدیم تا اینکه یه روز گامبو به حرف اومد و اس ام اس داد که منو دوست داره میخواد که رابطمون جدی تر بشه :) منم گفتم دوشنبه که میریم دانشگاه جوابتو میدم اما گفت تا اون روز دق میکنم منم سری جواب دادم قبوله .... از اون روز به بعد رابطمون جدی تر شد یعنی از تاریخ 14/2/87 ساعت 7 شب پیمان دوستی بستیم ...

دیگه خسته شدم ادامه داره تو یه پست دیگه میگم ...



 

اصلاحیه : ساعت پیمان دوستیمون 8:20 شب بوده

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت توسط خانم مادر|


آخرين مطالب
» پست آخر
» پست 28
» پست 27
» پست 26
» پست 25
» پست 24
» پست 23
» پست 22
» پست 21
» پست 20
Design By : Pars Skin